میز گرد فلسفه شناسی رابطه فلسفه و عرفان (2)
38 بازدید
موضوع: فلسفه
نحوه تهیه : گروهی
محل انتشار : معرفت فلسفی ) پاییز 1384 - شماره 9 )(35 صفحه - از 11 تا 45)
تعداد شرکت کننده : 0

اشاره

در جلسه گذشته، در باب فلسفه و عرفان و نسبت بین آنها، گفتوگو شد. در این جلسه، در پی آن هستیم که جایگاه فلسفه اسلامی و عرفان اسلامی و مناسبات این دو تاحدی روشن شود. در این زمینه حکما و عرفا در متون فلسفی و عرفانی، گاهی اصطلاحات مشابهی به کار میبرند و مباحث مشابهی را مطرح میکنند و به نتایج مشترک و مشابهی میرسند. در اینجا این سؤال مطرح است که آیا ما به واقع دو علم و دو نوع معرفت داریم، یا یک نوع معرفت بیشتر نیست؟ اگر دو نوع معرفت وجود دارد چه نسبتی بین اینها وجود دارد؟ آیا آنها با هم قابل مقایسهاند یا خیر؟ تفاوت و تمایزشان در چیست؟ اشتراکاتشان در چیست؟ روش تحصیل این معارف چیست؟ البته این بحث مراد از «عرفان»، عرفان نظری است، نه عرفان عملی و نه سلوک عرفانی; مثلا، آثار عرفایی مثل ابنعربی، ابنترکه، قونوی، جامی و کسانی که در آثارشان مباحث عرفان نظری، بخصوص مباحث وجود، وحدت وجود و مباحث مشابه را مطرح میکنند، بیشتر مورد توجه است. در هر صورت، مطلوب ما آن است که بدانیم تشابه و تمایز فلسفه و عرفان به چیست؟

معرفت فلسفی: تشابه و تفاوت فلسفه و عرفان در موضوع، هدف و روش را چگونه میبیند؟

استاد فیّاضی: در کتابهای فلسفی وقتی فلسفه فلسفه را بیان میکنند، تصریح میشود، در فلسفه روش برهانی است و به تعبیر دیگر، روش تعقّلی است و با اینکه فلسفه نحلههای گوناگون دارد ـ فلسفه مشّاء، فلسفه اشراق و حکمت متعالیه ـ ولی همه در این جهت مشترکند که برای اثبات مسائلشان به برهان متمسّک میشوند و برای نقد دیدگاههای مخالفان هم به نقد براهین آنها و یا اقامه برهان علیه حرف آنها متمسّک میشوند. اما اختلافی بین این سه نحله در منبع طرح مسئله وجود دارد: مشّائی مسائلش را از عقل میگیرد، با تفکر عقلی و با کندوکاو عقلی به مسائل جدید فلسفی میرسد، ولی اشراقی بیشتر کارش این است که چیزهایی را که مشاهده میکند برهانی نماید; یعنی در حقیقت، پیش از آنکه تفلسف کند مشاهده و مکاشفه و

کشف حقایق توسط شهود انجام میشود. البته این فلسفه نیست، در حقیقت رسیدن به مسئله است. ولی وقتی میخواهد مسئله را اثبات کند و یا چیزی را نقد نماید دیگر شهود نقشی ندارد، چنان که در حکمت متعالیه، از هر دو منبع برای طرح مسئله استفاده میشود. اما بیش از این، از وحی هم برای طرح مسئله استفاده میشود، ولی در این جهت که وقتی بناست مسئلهای که فرضیهاش از وحی یا از شهود گرفته شده به عنوان یک مسئله فلسفی مورد بحث قرار گیرد، در آنجا، دیگر صحبت از این نیست که من چنین دیدم و یا وحی چنین آمده، بلکه مقام، مقام استدلال برهانی و اقامه برهان است. بنابراین، روش فلسفی روشی برهانی است و به تعبیر دیگر، علم حصولی است که بهترین راه را برای کشف برگزیده و آن عبارت است از: برهان، البته آن هم در مسائلی که احتیاج به اقامه برهان دارد، اگرچه در مسائل بدیهی هم تنبیهاتی ذکر میکنند که گویا فرض را بر این گذاشتهاند که این مسئله بدیهی نیست و اگر بخواهد اثبات شود با روشی اثبات میشود که همان برهان است. منتها چون مسئله بدیهی است نامش را «تنبیه» میگذارند، ولی همان صغرا و کبرا وجود دارد و در مقام تنبیه هم از قیاس برهانی استفاده میکنند. اما به آن «برهان» و «حجت» گفته نمیشود. این در فلسفه.

ولی در عرفان نظری، عارف درصدد تقریر مشهودات خویش است به زبانی که خود میداند، و بحثی از استدلال و مانند آن مطرح نیست، اگرچه احیاناً ـ همانگونه که خودشان تصریح کردهاند ـ به روش فلسفه (روش برهانی) و یا به وحی متمسّک میشوند، ولی اینها جزو عرفان نظری نیست. عرفان نظری همان گزارش مشهودات است و گفتهاند که اگر ما اینها را مطرح میکنیم از آن باب است که با محجوبانی که اهل این طریقت نیستند به زبان خودشان صحبت کنیم;

چون که با کودک سر و کار فتاد *** پس زبان کودکی باید گشاد

به همین دلیل، با روش عقلی صحبت میکنند، در حالی آنچه را که آنها یافتهاند فوق ادراک عقلی است; چون علم حضوری یعنی مشاهده واقعیت بدون واسطه مفهوم حاکی. بنابراین،

روش آنها همان روش شهود و علم حضوری است که اگر به مغیبات تعلّق بگیرد از آن به «کشف» تغییر میکنند. این هم در روش.

اما در زمینه هدف، در فلسفه به روشنی گفته میشود که هدف استکمال نفس انسانی است، ولی در عرفان، چیزی غیر حق تعالی مورد توجه نیست. بنابراین، اول استکمال نفس حاصل میشود، ولی در حقیقت، این ذخیرهای است که عارف پیدا میکند. اما او به دنبال استکمال نفس نیست، در پی شهود حق است، و چیزی را به عنوان «استکمال نفس» هدف خود نمیداند; از آن به «اتصال حق» یا «ارتباط با حق تعالی» و «فنا» و گاهی هم «وحدت» تعبیر میکند. در این باره گفته میشود: فیلسوف «اَنَا» در وجودش اصل است، کمال خودش اصل است و دنبال این مسئله است، در حالی که عارف دنبال «هُوَ» است و هدفی جز «هو» ندارد.

معرفت فلسفی: البته در نقطه شروع، عارف هم طالب سعادت خویش است، اما در نهایت، به آنجا میرسد; یعنی اگر چه بعداً به غیر حق تعالی نمیاندیشد، اما در ابتدا یک انگیزه درونی دارد که آن طلب سعادت و خوشی خویش است. آیا اینطور نیست؟

استاد فیّاضی: البته در شروع کار، او عارف نیست، وقتی عارف است که به مقام و معرفتی میرسد. آن وقت دیگر کسی را نمیبیند، خود را نمیبیند و غیر را نمیخواهد. بله، هر انسانی به طور معمول، دنبال سعادت خویش است، ولی تا وقتی که محصّل عرفان و تلمیذ این علم میشود. وقتی به مقام معرفت میرسد و میخواهد علم عرفان بیان کند، این شخص هدفش چیست؟ درست است که «طالب عرفان» یعنی کسی که عرفان ندارد و اشتیاق به عرفان را در حقیقت خود میبیند و دنبال آن است که به این کمال و به سعادت خود برسد ـ همانگونه که فرمودید ـ ولی آیا این برای عارف مطرح است؟ و در این گزارش عرفانی، آیا چیزی جز معاشقه با خدای متعال و وصلالعیش ـ کردن در همین جهت که او را میبیند، نه در آن جهت که خودش جایی رسیده است ـ میتواند مورد نظر او باشد؟ ... ادامه در لینک

آدرس اینترنتی